پنجشنبه,23 اسفند , 1386 ساعت انتشار - 04:54 بعد از ظهر
فریدون عموزاده خلیلی
به هنرمنداني كه بي‌هراس عشق را امضاء كرده‌اند نه اين بار به خاتمي نامه نمي‌نويسم، و به حجاريان، و به دانشجويان كوي، و به روزنامه‌نگارن بيمناك، و به كتاب‌هاي در انتظار تخمير، و به نويسندگان ممنوع، و به معلمان مظلوم و به كارگران محروم ... اين بار به تو مي‌نويسم، به تو كه بيش از همه مي‌ديدمت، هر ماه و هر هفته و هر روز، اما هرگز، هرگز فكر نكردم مي‌شود به تو هم نامه نوشت ...


به هنرمنداني كه بي‌هراس عشق را امضاء كرده‌اند

نه اين بار به خاتمي نامه نمي‌نويسم، و به حجاريان، و به دانشجويان كوي، و به روزنامه‌نگارن بيمناك، و به كتاب‌هاي در انتظار تخمير، و به نويسندگان ممنوع، و به معلمان مظلوم و به كارگران محروم ...

اين بار به تو مي‌نويسم، به تو كه بيش از همه مي‌ديدمت، هر ماه و هر هفته و هر روز، اما هرگز، هرگز فكر نكردم مي‌شود به تو هم نامه نوشت ...

صدايت مي‌لرزيد. آن‌قدر مي‌لرزيد كه من وحشت كردم از بزرگي فاجعه‌اي كه آن همه هراس را به صدايت ريخته بود.

نه، هيچ دليلي نداشتي كه آن وقت صبح به من زنگ زده باشي. بيشتر دنبال كسي مي‌گشتي كه بتواني هراس‌ها و غرورهايت را با او قسمت كني و مرا يافته بودي.

گفتي:‌ ديشب بيست‌ و سي رو ديدي؟

گفتم: نه، ولي شنيدم.

گفتي: به من زنگ زدن كه كارت رو ازت مي‌گيريم و فلان و بهمان مي‌كنيم.

گفتم: نگران نباش،‌ اونها به هنرت احتياج دارن، نه تو به كار اونها.

اين طبيعي‌ترين پاسخ من بود به آن همه اضطراب، خب من چه مي‌دانستم اين حجم عظيم‌ نگراني واقعاً از كجاست، چه مي‌دانستم سرچشمه‌اش واقعاً كدام اضطراب و شيدايي است ...

تو خودت به كمكم آمدي،‌ گفتي: نه، من نگران كارم نيستم. خدا روزي رسونه، فقط خواستم بگم كه بدونيد و به همه، به خاتمي، به همه بگيد كه به خدا من امضاء و حمايتمو تكذيب نكردم. به خدا من آدم بي‌پرنسيب و بي‌اعتقادي نيستم كه زير امضاء و باورهام بزنم ...

و لرزش صدايت اوج گرفت و بغضت تركيد. بغضت تركيد و حق بده به من كه وقتي صداي هق‌هق آرامت را از پشت گوشي مي‌شنيدم، گيج و گول درمانده شدم از حرف زدن، از چيزي گفتن، از نفس كشيدن حتي...

مي‌بيني رفيق، مي‌بيني اين روزها بغض‌هايمان چه آسان، چه به آساني مي‌تركد و به اين آسمان غبارآلود مي‌پاشد.

گاهي به تلنگري فقط، گاهي بي‌عاشورايي حتي، بي‌روضه‌اي حتي، بي‌مصيبتي حتي ... مصيبت؟

خدايا مصيبت است اين و شوربختي، يا نيكبختي كه بدانيم هنر براي هنرمند و قلم براي نويسنده، هم عشق و ايمان است و هم آب و نان.

و بدانيم تو، تو دوست عزيزي كه هر روز و هر هفته و هر ماه بر پرده سينما و شيشه تلويزيون مي‌بينمت، غوطه‌ور در بركه استغنا دل به عشق و ايمان داده‌اي و غم‌نان را به هيچ انكاشته‌‌اي ... «انكار عشق را / چنين كه به سرسختي / پا سفت كرده‌اي / دشنه‌اي مگر به آستين‌اندر / نهان كرده باشند ...»

و كاش بدانيم كه اين بي‌پروايي عارفانه نه در روزگار شيخ ابوالحسن خرقاني كه گفت: «هر كه از اين خانه درآيد نانش دهيد و از ايمانش مپرسيد» كه در روزگار قداري كه بر در هر خانه، هر خانه و هر حجره كه قرص ناني در آن هست، ده‌ها نگهبان گام مي‌زنند در پي‌تجسس عشق و ايمان تو و بوييدن دهانت، تا مباد گفته باشي دوستت دارم!
لطفا فرم زیر را پر کنید. فیلد های الزامی با ستاره مشخص شده اند.
نام و نظر



توضیحات
  1. • نظر شما پس از تایید دبیر وب‌سایت منتشر می‌شود.
    • ایمیل شما نزد ما باقی می ماند و منتشر نمی شود.