سلام ! اگر ممکن است این نامه را در صفحه اول سایت بذارین شب به خیر آقای رییس ! نامه ی فرزند یک رد صلاحیت شده به رییس هیات نظارت استان بوشهر شب به خیر آقای رییس هیات نظارت آقای حیدری رییس هیات نظارت استان ! سلام ! من شما را نمی شناسم . صدایت را نشنیده ام . تصویرت را در هیچ کتاب و روزنامه ای ندیده ام . هیچ خبری از تو نخوانده ام .
تازه چند روزیست که نام آقای حیدری را از این و آن می شنوم . تازه فهمیده ام که رییس شورای نظارت استان شده ای . تازه فهمیده ام که مدتها معلم بوده ای . مدتها دانش آموزان را درس داده ای. تازه شنیده ام آقای حیدری رییس هیات نظارت پدر چند فرزند است . باز نشسته آموزش و پرورش است و میانسالگی را دارد پشت سر می گذارد و از سراشیبی عمر پایین می رود . فرزندانش را دوست دارد ، به آنان مهر می ورزد ، نگران آینده ی آنان است . برای همین است که گفتم دقایقی از وقتت را که این روزها بسیار قیمتی و تنگ است به من بدهی تا با تو چند کلامی به رسم پدر و فرزندی سخن بگویم .
آقای حیدری نمی دانم میدانی مجروح جنگی یعنی چه یا نه ؟ نمی دانم می دانی مسمومیت شیمیایی یعنی چه یا نه ؟ نمی دانم می دانی درد ناشی از تیر و ترکش یعنی چه یا نه ؟ نمی دانم میدانی بی خوابی فرزندی بر اثر سرفه های یک ریز پدر یعنی چه یا نه ؟ اگر نمی دانی بگذار برایت بگویم پدر من مجروح جنگی است ! آقای عزیز ! یعنی جانباز است همان واژه زیبایی که امروز برخی به واسطه آن به نام و نان و کام رسیده اند .پدر من بخشی از بدنش را به تیر و ترکش دشمن سپرده است تا امروز من و فرزندان شما سر بلند و سرافراز زندگی را به شادی و رفاه و خوشبختی نفس بکشیم . پدر من بهترین روزهای عمرش را با صدای مهیب خمپاره و گلوله سپر کرده است .
پدر من شیمیایی شده ی جنگ است . شب ها از سرفه های او خواب و آرام نداریم .هر شب از درد پای مجروحش خواب ندارد. پدر من یک سجاده دارد به وسعت آسمانها . مهری دارد که عطر حسین میدهد ، تسبیحی دارد که بوی زهرا می دهد . پدر من شب ها بدون قرائت آیه ای از قرآن سر بر بالش نمی گذارد . پدر من هیچ صبح جمعه ای نیست که دعای ندبه اش ترک نکند . پدر من آلبومی دارد پر از خاطرات جبهه و جنگ ! پر از تصویر شهیدانی که جسم و جان خویش را به آسمان پیوند زدند .پدرم از کودکی ما را با مهربانی و محبت با آموزه های دینی و مفاهیم قرآنی آشنا ساخته است . پدرم ... پدرم ... آه ...پدر عزیزم ... آقای رییس ! شما و دوستانت در هیات نظارت پدر مرا به جرم عدم التزام و اعتقاد به دین مبین اسلام رد صلاحیت کرده ای ؟ و او را از حق قانونی خود بازداشته ای . من این رای شما را قبول ندارم . من این رای شما را ناحق میدانم . من این رای شما را ...نمی دانم این دستگاه سنجش و معیار مسلمان یا نامسلمان بودن دیگران را از کجا یافته ای ؟ نمی دانم به چه جرئتی اینگونه در باره دین ایمان مردم نظر می دهید و رای صادر می کنید ؟ آقای حیدری ! اما بدان و بفهم که هیچ رای و نظری نمی تواند مرا از دین حنیف اسلام باز دارد و هیچ حرکت نسنجیده و ناپخته ای مرا از آن مفاهیم عالیه آسمانی و آن آموزه های رحمانی که پدر جانبازم به ما آموزش داده است دور سازد . آقای رییس ! من و تو و همه ی آن چند نفری که در این رای با تو هم نظر بوده اند روزی از روزهای بسیار دور به هم خواهیم رسید . آنجا که قرار است کارنامه ی اعمال خود را پاسخ گوییم . آن روز رستاخیز که مردگان سر از خاک برون آورده و بردرگاه آفریدگار طلب مغفرت و رحمت میکنند . آن روز که خیلی هم دیر نخواهد بود فرا خواهد رسید و من جوان 19 ساله ی امروز در دادگاه عدل حضرت حق چشم در چشم شما اعضاء هیات نظارت خواهم دوخت و آنقدر به چشمانتان خیره خواهم شد تا ... نه آقای رییس نترسید ! من در آن یوم الحساب و در آن هنگامه ی رستاخیز از شما شکایت نخواهم کرد .شما را خواهم بخشید و از حضرت حق خواهم خواست تا از سر تقصیرات انسان جایز الخطا بگذرد ...این را به حقیقت می گویم . من شما را خواهم بخشید ... این عفو و بخشش را از پدرم آموخته ام آنگاه که هر شب جمعه صدای الهی العفو العفوش در سکوت خانه رها میشود ... آقای رییس هیات نظارت ! این رنجمویه یی را که برای تو باز گفتم از سر درد بود و گلایه ! گفتم این ها را بگویم تا امشب که سر بر بالین می گذاری آسوده و آرام نخوابی ... این ها را که گفتم برای این بود تا فردا صبح که از خواب برمی خیزی حیدری دیگرگونه ای شده باشی .پس تا فردا صبح خدا نگهدار ! شب خوش آقای رییس !










